X
تبلیغات
شهيد جاويدالاثر علي اصغر عباسي

شهيد جاويدالاثر علي اصغر عباسي

صفحه نخست         پست الکترونیک         آرشیو وبلاگ         عناوین مطالب وبلاگ


به نام خدا
با سلام :

File197-10
عجب عملیاتی بود عملیات بیت المقدس ۷
عملیات بیت المقدس ۷ در سال ۱۳۶۷ در تیر ماه در منطقه عمومی شلمچه انجام گردید .
هوا خیلی گرم و مرطوب بود گرمای هوا یک طرف و پشه های اردوگاه کارون هم همون طرف ، خدا وکیلی عجب پشه های سمجی ، با اینکه یک سری پمادهای ضد پشه هم بهمون داده بودند و استفاده می کردیم ولی انگار تازه پشه ها از بوی دل انگیز اون پمادها مست می شدند و فعالیتشون رو با علاقه بیشتری انجام می دادند ،

File262-09

خلاصه ملافه و پتو هم سرشون نمی شد و نمی دونم به ما به چشم مهمان نگاه می کردند و مشغول پذیرائی به سبک خودشون می شدند یا اینکه به چشم اشغالگر سرزمینشان نگاه می کردند و مشغول مبارزه و جنگ با ما می شدند خلاصه که هر چی بود خواب و خوراک رو از بچه ها واقعاً گرفته بودند .

File197-14
چند جا حضور این صاحبخانه های بی رحم واقعاً اشکی بود ، یکی از اونجاها ، سر نماز جماعت بود ، که صغیر و کبیر هم نمی شناختند ، و با اشتهای زیاد ،  نیش های مته ای خود را در بدن بچه ها فرو می کردند و مشغول کسب روزی می شدند ، و صف نماز جماعتهای کارون را واقعاً دیدنی می کردند .

File262-07

تنها چیزی که در نماز گردان در هنگام اقامه جماعت ملاحظه نمی کردی  سکون و آرامش بود ، انگار که شاهد حرکات موزون در یک جشن جمعی بودی  ، چرا که این پشه ها امکان آرامش و سکون را از همه می گرفتند ،

MALEK050_29

و یکی دیگر از اوقات هم ، زمان خواب بود ، که خدائی علیرغم خستگی ناشی از فعالیت های روزانه و بی خوابی شبهای قبل ، بی انصافی پشه های موجود در لب کارون واقعاً امکان استراحت و خواب را از بچه ها می گرفت .

File198-08
بعد از ظهر حدود ساعت سه یا چهار بود و به گردان جهت انجام عملیات بیت المقدس ۷ آماده باش دادند و انتظار ها به پایان رسید ،
بچه ها مشغول آماده شدن بودند هرکس کاری می کرد ، یکی نشسته بود تجهیزاتش را با سوزن نخ مجکم می کرد که جلوی سر و صدا در موقع حرکت در شب را از تجهیزاتش بگیرد ، یکی دیگر از بچه ها مشغول نوشتن نامه برای پدر و مادرش بود و تعدادی مشغول واکس زدن پوتینشان بودند یکی از بچه ها مشغول نوشتن وصیت نامه بود و از خدا می خواست  که  توفیق شهادت رو نصیبش  کنه و رزمنده  میانسالی هم  نشسته بود در کنار رزمنده جوانی و نامه ای را برای همسر و فرزندانش می گفت و اون رزمنده جوان برایش می نوشت و تعدادی از بچه ها هم به عنوان آخرین دیدار و خدا حافظی از هم دیگر یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و حلالیت می طلبیدند و تقاضای شفاعت در صورت شهادت را از هم دیگر می کردند ،

File261-14
جنب و جوش و رفت و آمدها بسیار زیاد و همهمه ای بر پا بود ، چادر فرماندهان هم شلوغ و پر ازدهام و پررفت و آمد بود و هر کس در حال تلاش برای اینکه آماده تر و بهتر از عهده مسئولیت هایی که بر عهده اش گذاشته می شود بتواند بر آید خلاصه مناظر بسیار جالب و بدیعی را می توانستی نظاره گر باشی .File261-17
از دور یکی از بچه ها رو دیدم که دارد روی جاده خاکی منتهی به اردوگاه پیش می آید و نزدیک می شود هر چه جلوتر می آمد و نزدیک تر می شد شناسائی او راحت تر می شد تا جائی که دیگر می شد دست باند پیچی شده و پای لنگان وی را تشخیص داد که ناشی از جراحت عملیات قبلی بود و هنوز کامل التیام پیدا نکرده بود و ظاهراً از طریق بچه های حاضر در گردان به شکل تلفنی متوجه عملیات شده بود و سریع خودش رو به گردان رسونده بود ،

File261-19
دیگه خیلی نزدیک شده بود و کاملاً قابل شناسائی بود من که از دور او را با نگاهم دنبال می کردم که ببینم کیست یک دفعه جا خوردم ، آخه یکی از بچه های گردان بود که من همیشه بسیار مجذوب رفتار و اخلاق متین و با وقار و آرام و اخلاص او بودم ، و علیرغم اینکه خیلی رابطه صمیمی و نزدیکی با او نداشتم ولی همواره به دیده تحسین به اخلاق و رفتار او می نگریستم و از افرادی بود که خیلی دوستش داشتم .

New Image

وقتی به محوطه قرارگاه آمد یک سره رفت به چادر فرماندهی و خودش رو معرفی کرد و خیلی از بچه ها دورش جمع شدند و خوش و بش و بگو بخند با او کردند مخصوصاً نیروهای قدیمی گردان که صمیمیت و نزدیکی بیشتری با ایشان داشتند من هم به دلیل علاقه مندی زیاد به ایشان به استقبالش رفتم و پس از دیده بوسی و چاق سلامتی بهش به شوخی گفتم سید خیلی بموقع خودت رو رسوندی ، فکر کنم ((دیر اومدی و زود هم خواهی رفت)) و اینو بهش گفتم و گپ و گفتی با هم کردیم و برای آمادگی از هم جدا شدیم

File261-21
……  و  بقیه  مسائل  تا  آخر شب …..    و  شروع  عملیات  ، و  رسیدن  صبح  عملیات  ، و  پا تک  شدید ،  و  سنگین  دشمن ،  و  ناگهان ،  شنیدن  خبر  مجروحیت  شدید  ، و  (( شهادت سید رضی الدین برقعی ))  که  انگار  کوهی  از  درد  و رنج  و غصه را به دل  تک تک  بچه ها  نشاند و من چقدر ناراحت بودم  از آن شوخی  یک  جمله ای عصر روز قبل با او که گفته بودم سید فکر کنم  ((دیر اومدی و زود خواهی رفت )) و همیشه این فکر در من جاری است که شهدا چه زود رفتند و ما چه غافل و مغبون ماندیم .

File262-01
امیدوارم همواره تا پایان عمر ادامه دهنده راهشان باشیم .

File262-02

و خداوند عاقبت همه ما را ختم به خیر کند

File263-01

(( شادی روح شهدای دفاع مقدس و اسلام صلوات ))

MALEK050_30

Untitled-1

منبع" وبلاگ گردان مالک

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1392ساعت 13:3  توسط حميد  | 

به نام خدا

سلام :
عجب عملیاتی بود ، عملیات بیت المقدس ۷
عملیات بیت المقدس ۷ در سال ۱۳۶۷ در تیر ماه در منطقه عمومی شلمچه انجام گردید .

 

2فصل مشترک  تصاویر ،  تصویر برادر قاسم خانی است

حدود عصر بود. که بچه های لشگر ، نمی دونم دستوری آمده بود ، یا اینکه خودشان به این نتیجه رسیده بودند که عقب نشینی کنند .
تقریباً تمامی بچه های لشگر از پشت خاکریزهای زیادی که در منطقه بود ، شروع کردند به عقب نشینی ، و هر کس به طریقی که می شد ، سعی در رفتن به عقب می کرد ، اوضاعِ خیلی عجیبی بود .

1
از یک طرف نرسیدن آب و آذوقه به بچه ها ، و از یک طرف قطع سیستم فرماندهی در نیروهای پائین دست ، و نبودن امکانات حمل و نقل ، و از جانب نیروهای عراقی هم ساعت به ساعت به دلیل پاتک سنگین و خالی بودن سمت چپ و راست لشگر محاصره تنگ تر می شد ، تا جائی که نفربرهای پی ام پی عراق از سمت چپ خاکریز ، خودشون رو به خاکریز چسبونده بودند ، و با آرپی جی ۱۱ و کالیبر ، پشت خاکریز ما رو زیر آتش گرفته بودند .
تعدادی از بچه ها ، مثل حاج عباس مخابرات و برقعی و …… ، به شهادت رسیدند ، و برادر صالحی فرمانده گردان هم به همراه تعدادی دیگر مجروح شده بود ، و سر در گمی و بلاتکلیفی سخت و عجیبی گریبان بچه های عادی لشگر و گردان رو گرفته بود .
به همراه بچه ها به سمت عقبه حرکت کردیم . و چون با خاکریز برادر صالحی و قاسم خانی فاصله داشتیم ، از تصمیم اونها ، برای ماندن در خط و ایجاد مانع ، برای پیشروی سریع نیروهای عراقی ، جهت فرصت بیشتر برای بچه های لشگر اطلاع نداشتیم ، و فقط دیدیم ، که کلیه نیروها ، به شکل نامنظم ، به سمت عقبه لشگر و جبهه ، در حال حرکت بودند ، ما هم به سمت عقبه حرکت کردیم .
در خاکریزهای جانبیِ جاده ای که به سمت عقبه می رفت ، تعدادی از رزمنده ها ، که به نظر می رسید ، از فرمانده ها و مسئولین رده بالای لشگر و اطلاعات و عملیات بودند ، دائماً فریاد می زدند . که عقب نرید ، و برگردید و مقاومت کنید . با التماس و فریاد ، از بچه ها و نیروها و نفربرها ، می خواستند که بایستند ، و مقاومت کنند . ولی متاسفانه به دلایل زیادی ، از قبیل بهم پاشیدگی انسجام فرماندهی لشگر ، و نرسیدن آب و آذوقه ، و تنگ شدن محاصره از جناحین ، و مشخص نبودن خط جبهه ، و عدم الحاق نیروهای راست و چپ لشگر ، و نرسیدن نیروهای کمکی ، و …….. تقریباً ، آنچه که به جایی و گوشی نمی رسید ، فریاد و التماس مقاومت اون بندگان خدا بود .24
نیروها در موقع عقب رفتن ، با توجه به خستگی و ضعف مفرط و محدود بودن وسائل نقلیه ، هر کدوم سعی می کردن هرطور که شده ، خود را با یک وسیله ای مثل رفتن روی نفربرهای محدود ، و یا تانکهایی که عقب می رفتند ، و یا لندکروزها ، جائی برای خود پیدا کنند ، و به عقب برگردند .
ولی واقعاً تعداد وسایل موجود پاسخگوی ۲۰ درصد از نیروها هم نبود. و اکثر بچه ها پیاده می رفتند ، در شرایطی که آتش دشمن کاملاً سنگین بود، و هر لحظه، همرزمی را می دیدی که مجروح یا شهید می شود. و شرایط بسیار دشواری بود. و بچه ها مجبور بودند با همین شرایط به عقب بروند.
من نیمی از راه را پیاده برگشته بودم ، و بسیار ناتوان و ضعیف شده بودم . یک وانت لندکروز را دیدم ، که پر از آب معدنی اومد ، و در بین نیروها ایستاد ، و شروع کرد ، به بچه ها هر میزان که می خواستند ، بطری های آب معدنی را پخش می کرد .
من ابتدا ۳ بطری آب گرفتم ، به خیال اینکه تا عقب کفایت می کند ، و اولین بطری را باز کردم و شروع به نوشیدن نمودم ، خدا شاهد است ، یک سره آب را نوشیدم ، ولی انگار نه انگار که یک بطری آب خوردم ، چرا که همچنان لب و دهانم خشک بود ، و تشنه بودم ، و آبی که نوشیدم ، احساس می کردم ، که در جا جذب سلولهایم شد ، و احساس می کردم بین سلولهایم هم برای جذب آب ، درگیری و دعوا وجود دارد ، و خدا می داند که در طول عمرم ، یک چنین چیزی را تجربه نکرده ام ، و هنوز هم ، بعد از بیست و پنج سال ، علیرغم اینکه به دلیل کهولت سن ، به بیماری فراموشی مبتلا هستم ، ولی اون روز و اون لحظات در ذهنم مثل همین لحظه حضور دارد و اون لحظات رو میبینم .
بعد از نوشیدن اولین بطری ، به دلیل عطش زیاد ، دومین بطری را هم باز کردم ، و یک سره نوشیدم ، و باز هم به دلیل عدم فروکش عطش ، سومین و آخرین بطری آب را هم بلافاصله باز کردم و نوشیدم ، باور کنید ، برای ما اون آبها ، طعم آبهای بهشتی را می داد ، و چیزی خوش مزه تر از اون آب ، شاید تا به امروز هم من نچشیده باشم ، و تازه بعد از نوشیدن سه بطری آب کمی از عطشم فروکش کرد ، و دوباره رفتم و مقداری آب از اون برادران گرفتم ، و شروع به حرکت کردم و پیاده ، با کمی انرژی بهتر به سمت عقب بر می گشتم .

11
مقداری دیگر در بین آتش و دود به سمت عقب حرکت کردم ، که شاهد بودم ، تعدادی از بچه ها ، روی نفربرها و تانکهای در حال حرکت می رفتند ، و در اون گرمای هوا ، که دوستان می دانند ، که گرمای هوا از یک طرف و حرارت ناشی از موتور تانکها و نفربرها هم از طرف دیگر ، جوری بود که دست به بدنه فلزی این وسایل که می زدی ، در بسیاری از مواقع دست انسان می سوخت ، و تاول می زد .
واقعاً ، آنقدر شرایط سخت و دشوار بود ، که بازهم بچه ها نمی دونم چطور ، ولی می رفتند ، و روی تانکها و نفربرها جهت رفتن به عقبه ، می نشستند ، و خیلی ها در همون شرایط ، مجروح و مصدوم می شدند ، ولی تحمل می کردند ، خلاصه غوغائی بود ، و خدا می داند ، که حقیر شهادت تعدای از بچه ها را ، فقط به خاطر عطش و تشنگی شاهد بودم .
مقداری از اون وانت آب که عقب تر اومده بودم. سر را به عقب برگرداندم و لند کروزی را از دور دست دیدم ، که داشت می آمد ، ما چهار پنج نفر بودیم ، که به عقبه می رفتیم ، و آنقدر خسته بودیم ، که بدون توجه به اینکه وانت جلو و عقبش پر از مجروح و نیرو بود ، خودمون را جلوی مسیر عبورش قرار دادیم ، و امکان حرکت رو از اون گرفتیم ، و مجبور شد بایستد ، و بنده خدا ، با التماس می گفت ، به خدا جا ندارم ، و عقب پر از مجروح است ، ولی ما هم از خستگی و ضعف ، واقعاً مغزمان هنگ کرده بود .
هر طور شده سه نفر از بچه ها رفتند عقب ماشین ، و من هم بیرون روی رکاب سمت راننده ایستادم ، و یکی دیگر از بچه ها هم روی رکاب سمت شاگرد ایستاد ، و ماشین هم زیر آتش شدید ، به حرکت افتاد و به عقبه می رفت ، کمی که به پیش رفتیم ، اون برادری که روی رکاب سمت شاگرد ایستاده بود ، از هوش رفت و دستش از ماشین ول شد ، و با همان سرعت که ماشین در حرکت بود از ماشین به پائین پرت شد ، و همگی متحیر مانده بودیم .
راننده و تعدادی می خواستند ، اون را ول کنند و بروند و ماشین و بچه های دیگر را از او نجا نجات بدهند از بس حجم آتش زیاد بود، ولی بچه های دیگر داد زدند بایست برش داریم ، اون هم ایستاد ، و بچه ها دویدند و پیکر بی هوش و بی جان اون برادر را برداشتند و با سرعت آوردند و پرت کردند روی مجروحها در عقب وانت ، وانت هم به لطف خدا سالم به حرکت افتاد ، و به عقبه لشگر در مقر بهداری و تدارکات لشگر خودش را رسوند ، و مجروحها را به بهداری منتقل کردیم ، البته من متوجه وضعیت نهائی مجروحها و اون برادر نشدم .

19
ما هم جای شما خالی به واحد تدارکات اونجا رفتیم. که جهت پذیرائی از بچه هایی که به عقبه می آمدند ، یک پاتیل بزرگ آب یخ درست کرده بودند ، و داخل اون را پر ازقوطی  آب میوه و کمپوت کرده بودند ، و برای بچه ها باز می کردند و به هرکس آب میوه و کمپوتی می دادند ، کمی که انرژی گرفتیم ، به بچه های دیگر در گردان ملحق شدیم ، و تازه اونجا بود که متوجه شدیم ، ۱۴ نفر از بچه ها ، به فرماندهی برادر قاسم خانی در منطقه مانده بودند ، و در آخرین تماسها هم ، گفته اند که عراقی ها به اونها نزدیک شدند ، و با بر هم زدن فرکانس بی سیم ها و خدا حافظی از بچه ها و التماس دعا حلالیت طلبی کرده بودند .
به همراه باقی مانده گردان ، به چادرها برگشتیم . واقعاً صحنه های دلخراشی بود . شب شده بود و چادرها یکی یکی توسط فانوسها روشن می شد . بجز تعدادی از چادرها که همچنان خاموش مانده بود و خبر از غیبت افرادش می داد ، که از رفقای صمیمی ما بودند ، و در چادرهای روشن هم ، مراسم عزاداری و گریه بخاطر از دست رفتن برادرانمون بر پا بود ، واقعاً شب سخت و فراموش نشدنی بود .
اون شب ، بچه ها کلافه و ناراحت ، تا صبح نخوابیدند ، و تا زمان پایان جنگ ، و آزادی آزادگان عزیز ، ما همچنان فکر می کردیم ، اون گروه ، همگی به شهادت رسیده اند ، و در زمان آزادی آزادگان بود که خداوند متعال ، به واسطه صبر و تحمل خانواده های محترم شهدا و آزادگان ، پاداش حضور مجدد برادرانی همچون قاسم خانی و طاحونه و ……. ، از اون عزیزان را به ما عطا کرد .

18

((ان شاء الله روح شهدای این عملیات و شهدای اسلام شاد و متعالی باشد .))
((و ادامه دهنده راهشان باشیم . ))
((و عاقبت همه مان ختم به خیر باشد .))
(( شادی روح شهدای اسلام صلوات ))

منبع: وبلاگ گردان مالک

ارسال شده توسط

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 8:20  توسط حميد  | 

... در زمین راست که می رفتین ذکر خدا بگین و نام خانوم فاطمه زهرا ....

بخشی از صحبتهای شهید عباسی در تنها فیلم به جا مانده از او که از لینک زیر قابل دریافت است:

فیلم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 11:50  توسط حميد  | 



همه بسیجیان گردان کمیل را بعد از غروب آفتاب جمع کردند. همه با هم زمزمه می کردند از شام پیداست که عملیات است.  اردوی خارج از اهواز و جدا کردن دو دوست کمکی اش که اتفاقاٌ از دوستان هم محله اش هم بودند این حس را از قبل به آرپی جی زن می داد که بوی عملیات می آید. بسیجیان بعد از غروب آفتاب و انجام فرایض نماز و دعا با هم وداع کردند و آماده سفر شدند. همه سوار بر کمپرسی به سمت خرمشهر حرکت کردند. آر پی جی زن هم با اون جثه کوچکش بسختی سوار بر کامیون کمپرسی شد. بسیجیان همه با هم نوحه می خواندند و دعا می کردند یکصدا می گفتند هر چه پیش آید خوش آید ما که خندان می رویم تا اینکه کامیون ها توقف کردند و همه پیاده شدند و کمی پیاده روی کردند. فرمانده اعلام کرد پشت این خاکریزها می مانیم تا خط شکسته شود. صدای تیر و شلیک همجا را پر کرده بود. شب بود اما همه جا از آتش روشن بود. بامداد 22 خرداد 1367 بود که باز گردان کمیل را به سمت خط مقدم حرکت دادند. در مسیر شهدای خط مقدم و غواصان دیده می شدند که به پشت جبهه منتقل می شدند و اینها نشان می داد که آنها چه حماسه ای آفریده اند و گردان چه کار سختی دارد. هر چه به جلوتر می رفتیم گردان نیز بصورت دسته دسته از هم جدا می شدند و به جهتی می رفتند که مانع از دور زدن دشمن و محاصره بسیجیان شوند. اما قسمت همچنان آرپی جی زن را به جلو می برد به مانند فیلم لیلی با من است!اواسط روز بود که تقریباٌ پس از کیلومترها پیاده روی آرپی جی زن و عده ای از بسیجیان دسته به نقطه ای رسیده بودند که فاصله آنها با دشمن فقط فاصله بین دو خاکریز بود که یک یا دو ماشین بسختی می توانست از آن عبور کند. چند شلیک آرپی جی از چند نقطه خاکریز به استحکامات دشمن بخصوص به سنگر تیربار دشمن در خاکریز مقابل که خاکریز بسیجیان را هدف مداوم خود داشت عراقی ها را به هم ریخت.آرپی جی زن جوان از بالای خاکریز همچنان حرکات دشمن را رصد می کرد و قصد داشت اخرین موشک خود را شلیک کند که ناگهان تیری بر روی انگشت دست او که روی آرپی چی بود اصابت کرد و مماس با کلاه آهنی او که برایش بزرگ هم بود از کنار سرش گذشت.  با خاکها غلطید و پائین آمد. زخمی ساده بود انگار که قسمت نبود شهید شود. آرپی جی زن چند میلیمتر با شهادت فاصله داشت به فاصله کمتر از ضخامت کلاه آهنی! بسیجی گردان کمیل از بالای خاکریز چشم به حرکات دشمن دوخته بود از چشمان دشمن نیز پیدا بود که مهمات ندارند ولی جرات هم ندارند که به این طرف خاکریز خودشان بیایند که چندین صندوق مهمات دست نخورده باقی مانده بود.  

بسیجیان کمیل مصمم بودند که بالاخره آن مهمات را بدست آورند. آرپی جی زن  مصمم تر از همه آرام از خاکریز خودی عبور کرد و به پشت خاکریز دشمن رفت. یکی از جعبه ها را باز کرد پر از موشک آرپی جی بود و صدا زد بیائید. دشمن از پشت خاکریز پا به فرار گذاشت. بسیجیان کمیل هم خود را به پشت خاکریز دشمن رساندند و با مهمات دشمن بسوی دشمن آتش گشودند چند شلیک آرپی جی و دود، انهدام کامیون، ... . حتی آرپی جی زن به آن طرف خاکریز دشمن هم رفت و یک خمپاره هم آورد و چند شلیک خمپاره هم انجام شد. دسته مدتی در سنگرهای پشت خاکریز ماند و با دشمن تبادل آتش کرد اما از سه جهت زیر تیر مستقیم دشمن بود. کاملاٌ دیده می شد که دشمن در چند صدمتری آنطرف رودخانه با کامیون نیرو پیاده می کرد. پس از مدتی مقاومت از سوی فرماندهی اعلام شد که باید عقب نشینی کنیم خط ثبیت نشده است دو گردان نتوانسته اند با هم دست دهند. در این مدت از دوستان نزدیک همرزم دسته های دیگر هم خبری نبود. آرپی جی زن می خواست که دستور فرماندهی رااطاعت کند اما آتش دشمن این اجازه را نمی داد. وی بخوبی دانست عقب نشینی خیلی سختتر از پیش روی و استقامت در سنگرهاست. در مسیر دو خاکریز که قدم می گذاشت از سه طرف آتش تیر مستقیم بود و رگبار خمپاره! اصلاٌ نمی شد تصور کرد که زنده باز خواهی گشت. بالاخره آرپی جی زن با توکل به خدا تصمیم خود را گرفت و همراه عده دیگری از همرزمان سنگر به سنگر پا به فرار گذاشت. مسیری سخت و باورنکردنی بود رگبار از خمپاره! عده ای از همرزمان مستقیماٌ شهید شدند، عده ای در بین راه دوباره به سنگرها پناه بردند و ادامه ندادند و بعداٌاسیر شدند و یا شهید شدند. دویدن های پی در پی آرپی جی زن را به نفس انداخته و تشنه کرده بود به دنبال چاره می گشت حتی چند بار هم تصمیم گرفت مانند دیگران در سنگر بماند اما انگار حسی به او می گفت تو باید بروی. یک نوشابه داغ از کناره سنگری پیدا کرد و نوشید و باز دوید. حالا دیگر کمی از خط مقدم دور شده بود. دوان دوان خود را به یک زرهی نفربر رساند و به سختی به بالای آن رفت. آنقدر داغ بود که باید روی آن پا با پا می کردی حالا می شود تصور کرد که نوشابه چقدر خنک بوده است! 

آرپی جی زن از نفربر که بنظر می رسید در خط طولی جبهه حرکت می کرد پیاده شد و پس از طی مسافتی بسختی بر یک لندکروزر که به سمت اهواز می رفت، سوار شد. سوار شدن آنقدر سخت بود که آرپی جی زن که آرپی جی خود را تا مرحله بسختی با خود آورده بود از دست داد. میسر عقب نشینی از نقطه خط مقدم بسیار سخت و دردآور بود، خاطراتی از شهید شدن همرزمان و جانباز شدن آنان در حالی که هیچ کاری از دست هیچکس جزء خدا بر نمی آمد. نزدیک غروب آفتاب بود بالاخره آرپی جی زن خود را به حسینیه ای در پشت خط رساند خیلی ها آنجا بودند و از کسانی که در آنجا بودند سراغ دوستان و آشنایان را می گرفت، هر کسی چیزی می گفت. صحنه هایی تلخ وجود داشت در آنجا بود که مفهوم لشکر شکست خورده برای آر پی جی زن جا افتاد. هر کسی کاری می کرد، و هر کسی  وضع خاص خودش داشت. یکی گریه می کرد، یکی خوابیده بود، یکی زخم خود را پانسمان می کرد، یکی نماز می خواند ... . 

وقتی آرپی جی زن به پادگان اصلی گردان در اهواز رسید دریافت که علاوه بر همرزمانی که در کنار او شهید یا اسیر شده اند، تعداد دیگری از دوستانش نیز که در تقسیمات دسته ای از او جدا شده بودند، شهید شده اند. آرپی جی زن چند روزی در پادگان بود و یک یا دو امتحان باقیمانده از امتحانات دبیرستان را در آنجا داد. روزی فرماندهی او صدا زد،آرپی جی زن فکر می کرد احتمالا او را برای از دست دادن اسحله اش سرزنش خواهند کرد اما او را بخاطر رشادتهایش در خط مقدم مورد تقدیر قرار دادند و پنج هزار تومان به او دادند. آرپی جی زن چند روز بعد و شهرشان بازگشت زمانی که شهدای عملیات بیت المقدس هفت را تشیع کرده بودند. شایع شده بود که آرپی جی زن نیز شهید یا اسیر شده است و وقتی او را می دیدند همه تعجب می کردند. اما گویا قسمتش جوری دیگر رقم خورده است.  

خاطره کوچکی بود از یک بسیجی کوچک در تاریخ مفصل هشت سال دفاع مقدس

یاد شهدای دفاع مقدس بخصوص شهدای عملیات بیت المقدس هفت و بویژه شهدای گردان کمیل گرامی باد

منبع: وبلاگ رواق نظر شيخ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 11:22  توسط حميد  | 

آخرین روزها و ساعات سردار شهید علی آقا اربابی

http://s3.picofile.com/file/7407082789/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B37_0.jpg
عصر بیست و سوم خرداد ماه 1367 ، سردار به آرزوی دیرینه خود رسید .  70 ماه حضور مستمر و مداوم ، در جبهه های نبرد با کفر جهانی ، کارنامه درخشان و برگ زرینی بود برای این سردار . در این مدت او به هیچ چیز نمی اندیشید به جز انجام وظیفه و تکلیفی که آن را الهی و خدائی می دانست . لحظه ای در ادامه مسیر تردید  نکرد و ثابت و استوار بر پیمان خویش ماند .  سیمای او  ایمان و استحکام اراده اش را به نمایش می گذاشت . هرچند سکوت همراه همیشکی او بود و جز به ضرورت لب به سخن نمی گشود ، اما نگاه و رفتارش برای هر بیننده ای درس استقامت و ایثار بود .
روح پاک و بلند او که خبر از شهادت در روزها و ساعت های پایانی جنگ را می داد ، او را به حرف آورد و در آخرین ساعات خطاب به نیروهایش گفت : دعا کنید در این عملیات شهید شوید و گرنه باید بروید و در رختخواب ها بمیرید .
............................
برای اطلاع از آخرین ساعات زندگی سردار بزرگ شهید علی آقا اربابی به سروقت رزمنده ای رفتیم که در صحنه شهادت و همچنین انتقال پیکر پاک شهید به خطوط عقبه در منطقه حضور داشته است .
برادر رزمنده و جانباز و دوست صمیمی ام  سید تراب سیدی را  مانند همیشه در مغازه نجاریش یافتم  و از او خواستم برای چندمین بار و دقیق تر از شهادت سردار بگوید . یادآوری آن لحظات برایش هرچند بسیار تلخ و همراه با حزن بود ، اما شیرینی یاد سردار و در کنار او بودن  روح تازه ای در او می دمید .
http://s3.picofile.com/file/7407083224/%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_1.jpg


علاوه بر آقا سیدتراب از برادران رزمنده حسین پنجی - علی عباس بابائیان و مرتضی نیکروش نیز  در باره آن مقطع زمانی کمک فکری گرفتم .

................
28 فروردین ماه 1367
نیروهای گردان علی ابن ابیطالب علیه السلام از لشکر 8 نجف اشرف که تازه از مرخصی آمده بودند ، امروز صبح  با اعلام آقای اربابی و اینکه به دلیل عملکردشان در عملیات والفجر 10 شامل مرخصی تشویقی شده و آماده باشند تا ساعت 2 بعدازظهر  سوار اتوبوس ها شوند و به سمت کاشان و آران و بیدگل بروند ، مجددا مهیای کارهای مرخصی شدند .
در همین اثنا موتورسواری با سرعت  وارد محوطه گردان شد و خطاب به آقای اربابی گفت : حاج احمد گفته گردان را سریع آماده کن و به سمت فاو حرکت کنید .
ساعت 2 بعدازظهر که قرار بود گردان برای مرخصی حرکت کنند ، در منطقه عملیاتی فاو بودند . دشمن ساعت 5 صبح امروز تک خود را به منظور بازپس گیری فاو آغاز کرده بود .

اردیبهشت ماه 1367
گردان از فاو به شوشتر و مقر انبیاء بازگشته برای مرخصی آماده شده و حرکت کردند . اما این مرخصی در کاشان طولانی شد و تبدیل به  استقرار در پادگان شهید جهازیان قمصر  و طی یک دوره آموزشی  گردید .
 نیروهای گردان در این مدت حدود یکماه ، آموزش های رزمی ، عقیدتی و شنا را فرا گرفتند . این ایام مقارن بود با ماه مبارک رمضان ولی نیروها که در حال ماموریت آموزشی بودند نمی توانستند قصد روزه نمایند .
علاوه بر مسائل آموزشی ، سردار علی آقا اربابی در این مدت در پی جذب نیروی انسانی و کمک های پشتیبانی در منطقه کاشان و آران و بیدگل بود و در این مدت کوتاه بسیاری از رزمندگان جذب گردان شدند .
بعد از پایان آموزش ها 10 روز به نیروهای گردان مرخصی داده شد .

جمعه 20 خرداد ماه 1367
گردان علی ابن ابیطالب که حدود 10 روزی است از مرخصی به مقر انبیاء در شوشتر بازگشته اند ، امروز آماده شده و با اتوبوس به اهواز و پایگاه شهید مدنی اعزام شدند .
http://s3.picofile.com/file/7407083438/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_2.jpg
تعدادی از نیروهای گردان علی ابن ابیطالب ، شرکت کننده در عملیات بیت المقدس 7
ایستاده از چپ : شهید حسین پارسا - حسین اصیلیان - عباس رزاقی - حسین سقائی - مجتبی صمدیان - ناشناس - مرتضی نیکروش - علی عباس بابائیان
نشسته از چپ : علی منعمیان - محمود رمضان زاده - سیدتراب سیدی - حسین انتصاریان
شنبه 21 خرداد ماه 1367
گردان امروز از پایگاه مدنی به مقر تاکتیکی حمزه رفتند . مقر حمزه  به عنوان عقبه لشکر 8 نجف اشرف در منطقه شلمچه ، در بیابان های شرقی جاده اهواز خرمشهر و در حدود 30 کیلومتری خرمشهر می باشد .

یکشنبه 22 خرداد ماه 1367
علی آقای اربابی فرمانده گردان به همراه تعدادی از فرماندهان از جمله حاج علی زاهدی فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام ، قبل از ظهر به دیدگاه بچه های اطلاعات عملیات لشکر 8 نجف اشرف آمدند و برای آخرین مرتبه به وسیله دوربین خرگوشی مستقر در دیدگاه ، خطوط عراقی ها و منطقه را دیده بانی کردند . علی آقا اربابی بعد از انجام کار دیده بانی و خداحافظی با جندقیان ، به ایشان گفت جنگ در حال پایان است ، دعا کنید همه شهید شویم تا از قافله شهداء عقب نمانیم .
آقای اربابی در بعدازظهر امروز از خط مقدم به مقر حمزه مراجعت می کند تا گردان را برای حرکت شب آماده نماید . نرسیده به مقر متوجه می شود که گردان سوار کامیون های آیفا شده و در حال حرکت به طرف خط هستند که با اشاره دست ، ستون را متوقف و به مقر حمزه بازمی گرداند .
علی آقای اربابی قبل از غروب آفتاب نیروهای گردان را جمع می کند و آخرین سخنرانی خود را برای نیروها ایراد می کند . مانند همیشه ساده و مخلصانه و بی آلایش با نیروهای گردانش صحبت می کند و تاریخی ترین سخنش را که هنوز آویزه گوش نیروهای گردان است و به عنوان خاطره بیان می کنند ایراد کرد :
بچه ها دعا کنید در این عملیات شهید شوید که اگر شهید نشدید باید بروید در رختخواب ها بمیرید .
امروز این دومین بار است که آقای اربابی این سخن را در جمع ایراد می کند .
نیروهای گردان بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام ، سوار بر کامیون های آیفا شده و در تاریکی شب به سوی منطقه شلمچه و کانال شهید ادب حرکت می کنند .
ساعت 10/30 شب درگیری ها آغاز می شود . نیروهای گردان به سرعت در خطوط عراقی ها نفوذ می کنند و به پیشروی ادامه می دهند .
هنوز هوا تاریک است و درگیری ها ادامه دارد و به واسطه فاصله نزدیک ، نیروهای عراقی به داخل ستون بچه ها نارنجک پرتاب می کنند . عباس دهقانی آرانی معاون گروهان مورد اصابت ترکش قرار می گیرد ، یک دور می چرخد و در حال افتادن اشهد خود را می گوید . علی غفاری فرمانده گروهان هم مجروح می شود .
با روشن شدن هوا ، آقای اربابی به همراه تعدادی دیگر از نیروها ، پیشروی خود را عمیق تر کرده و بسیار جلوتر از نیروها حرکت می کند . حال و هوا و حرکت های او نشان از بی تابیش برای شهادت می دهد . او نباید اینقدر جلو می آمد ولی می ترسید این آخرین فرصت را از دست بدهد . بیش از همه دلش بی تاب دیدار دو برادر شهیدش بود . این بی تابی تا عصر ادامه پیدا می کند . هوای اواخر خردادماه منطقه است و گرما و آفتاب سوزان  خوزستان بیداد می کند . از صبح تا حالا آب قمقمه های بچه ها تمام شده و بسیاری بر اثر تشنگی و گرمازدگی به حالت ضعف افتاده اند . یک وانت تویوتا که با سرعت و در میان آتش خود را به جلو رسانده و مجال توقف ندارد ، در همان حالت حرکت کلمن های آب را به طرف نیروها که در کنار خاکریزها نشسته اند پرتاب می کند .یکی از بچه ها قمقمه ای را آب می کند وبه طرف آقای اربابی می برد . آقای اربابی آب را اول به اطرافیان خود مثل بی سیم چی هایش می دهد و خودش هم به اندازه یک درب قمقمه آب می خورد .
ساعت حدود 5 بعدازظهر است ، گردان که ماموریت خود ، در انهدام نیروهای دشمن را با موفقیت به انجام رسانده حالا در خطر پاتک دشمن قرار دارد و به تدریج در محاصره قرار می گیرد . آقای اربابی پوتین خود را از پا بیرون می آورد و بر روی زمین داغ یکبار دیگر به خواندن نماز می پردازد . نمازش که تمام می شود یکی از بی سیم چی هایش آقای احمد رفیعی را به همراه خود می برد و چندمتری از نیروها فاصله می گیرد . ناگهان صدای انفجار خمپاره و گردوغبار ناشی از آن همه را به زمین می چسباند . محل انفجار و گردوغبار محلی است که اقای اربابی و رفیعی قرار داشتند . گردوغبار هنوز کامل فروننشسته که بچه ها با فریاد آقای اربابی را صدا می زنند و به طرف محل انفجار می دوند و با فروکش کردن گردوغبار آقای اربابی و رفیعی را می بینند که در دم به شهادت رسیده اند . بچه ها هاج و واج و مبهوت هستند و نمی دانند که باید چه کار کنند . در این گیجی هستند که همان لحظه فرمان عقب نشینی نیروها صادر می شود . در این هنگام بچه ها به خود می آیند . اقای حسین انتصاریان که تخریب چی گردان است و یک دوربین 110 همراه خود دارد در همان لحظه از پیکر شهید عکس می گیرد .
http://s3.picofile.com/file/7407083652/%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_4.jpg
 فرمان عقب نشینی صادر شده ، آیا پیکر مطهر این دو شهید اینجا خواهد ماند .به صورت اتفاقی در میان آتش و دود یک آمبولانس پیدایش می شود و سریع پیکر شهید رفیعی را بالا می گذارند و تا می روند پیکر شهید اربابی را بالا بگذارند ، آمبولانس خود را از معرکه خارج می کند . یک وانت تویوتا آمده تا نیروها را سریع به عقب منتقل کند . سید تراب سیدی و علی منعمیان از فرصت استفاده می کنند و سریع پیکر سردار را عقب ماشین می گذارند ، در حالی که پاهای ایشان از عقب آویزان است . نیروها در حال عقب نشینی و تنها جاده هم بسیار شلوغ است . نیروهای بعثی عراق هم در حال تکمیل محاصره و به اسارت گرفتن همه نیروها هستند . در این شلوغی و آتش و خمپاره ناگهان وانت حامل پیکر شهید خاموش می شود و دیگر روشن نمی شود . نیروها به سرعت رفته اند و سید تراب به طرز عجیبی در این لحظات حساس ، دچار تردید در تصمیم گیری شده است . در همین چند ثانیه ، پیشروی عراقی ها و اسارت و کشته شدن و خانه و دوستان و زندگی از ذهنش می گذرد . آیا بروم و به سرعت خود را از معرکه خارج کنم ؟ آیا پیکر شهید اربابی را رها کنم ؟ سید تراب خیلی سریع بر این ابهامات غلبه می کند . جوانمردی و مردانگیش اجازه رها کردن پیکر مطهر این سردار سرافراز را نمی دهد . سریع پیکر شهید اربابی را به کول می کشد و با چفیه ای که همراه خود و شهید است او را محکم به خود می بندد وحرکت می کند . پیکر نحیف سردار حالا چقدر سنگین شده ؟ بی خوابی و فعالیت های دیشب تا حالا و گرما و تشنگی قوای سید تراب را تحلیل برده ولی راهش را در میان شلیک عراقی ها ادامه می دهد . از خستگی آرپی جی خود را رها می کند . مقداری دیگر که می رود در پناه خاکریز ی خود را رها می کند . کلت کمری و سرنیزه سردار کمر سید تراب را اذیت می کند . سید آنها را از لباس سردار جدا می کند و گره چفیه را محکم می کند و دوباره شروع به حرکت می کند . هوا روبه تاریکی است و هنوز تا خطوط خودی مقداری فاصله است .هر چند بار یکبار سید  به صورت زیگزاک حرکت می کند تا مورد اصابت گلوله های مستقیم عراقی ها که او را تعقیب می کنند قرار نگیرد . سید در دلش مرتب دعا می کند که زودتر هوا روبه تاریکی برود تا دید عراقی ها کمتر شود . سید در این لحظات بیشتر از اینکه نگران مورد اصابت قرار گرفتن خود باشد ، دلش می خواهد هر طور شده پیکر این سردار پر افتخار لشکر اسلام را به خانواده اش برساند . با خود می گوید این خانواده معزز و پر افتخار داغ دو شهید عزیز را با خود دارند و روا نیست که داغ مفقودالاثری این فرزند برومند هم به آن اضافه شود علاوه بر آن سه کودک سردار در انتظار بابا هستند .
سیدتراب در اوج ناتوانی جسمی و التهاب تعقیب دشمن ، آخرین قوای خود را به کار می گیرد و در تاریکی شب و سروصدای بچه های خودی متوجه می شود که به خاکریز خودی رسیده است . از پشت خاکریز به او ایست می دهند و از برگشتن او در این ساعت از شب تعجب می کنند . سید تراب برای آنها توضیحات لازم را می دهد و می گوید پیکر سردار شهید علی آقا اربابی است که فرمانده گردان ما بوده . او را به سمت معراج شهدای مازتدران که نزدیک تر بود راهنمائی می کنند و سید پیکر شهید را با مشخصات و آدرس تحویل معراج خط می دهد . سید نفس عمیقی می کشد و خداوند بزرگ را از ته دل شکر می گزارد که موفق به این کار مهم شده است .
درود می فرستیم بر جوانمردی آقا سیدتراب سیدی که با ایثار و فداکاری ، از آزمون وفاداری در لحظه دشوار و پر ابهام مرز میان مرگ و زندگی با سرافرازی بیرون آمد .

.................................

این گزارش با عجله تهیه و توسط قلمی ناچیز و ضعیف نگارش شده . از این روی به بزرگواری خود حلال نمائید و امیدوار باشید روزی قلمی توانا در این عرصه به ثبت هنرمندانه و زیبای دوران سراسر افتخار ایثارگران شهرستان آران و بیدگل بپردازد . انشاالله .

منبع: موسسه پژوهش و نشر معارف دفاع مقدس شهرستان آران و بیدگل

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 23:13  توسط حميد  |