شهيد جاويدالاثر علي اصغر عباسي

از آخر مجلس شهدا را چیدند...

ما سینه زدیم بی صدا باریدند...

              از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند...

                              ما مدعیان صف اول بودیم...

                                             از آخر مجلس شهدا را چیدند...

              

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:26  توسط حميد  | 

فیلم کوتاه از صبح عملیات بیت المقدس هفت

یک فیلم کوتاه از صبح عملیات بیت المقدس هفت (ساعت 5 صبح 23 خرداد 1367)

دانلود فیلم



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:56  توسط حميد  | 

دیر اومدی و زود میری سید – خاطره ای از یک بسیجی گردان مالک


به نام خدا
با سلام :

File197-10
عجب عملیاتی بود عملیات بیت المقدس ۷
عملیات بیت المقدس ۷ در سال ۱۳۶۷ در تیر ماه در منطقه عمومی شلمچه انجام گردید .
هوا خیلی گرم و مرطوب بود گرمای هوا یک طرف و پشه های اردوگاه کارون هم همون طرف ، خدا وکیلی عجب پشه های سمجی ، با اینکه یک سری پمادهای ضد پشه هم بهمون داده بودند و استفاده می کردیم ولی انگار تازه پشه ها از بوی دل انگیز اون پمادها مست می شدند و فعالیتشون رو با علاقه بیشتری انجام می دادند ،

File262-09

خلاصه ملافه و پتو هم سرشون نمی شد و نمی دونم به ما به چشم مهمان نگاه می کردند و مشغول پذیرائی به سبک خودشون می شدند یا اینکه به چشم اشغالگر سرزمینشان نگاه می کردند و مشغول مبارزه و جنگ با ما می شدند خلاصه که هر چی بود خواب و خوراک رو از بچه ها واقعاً گرفته بودند .

File197-14
چند جا حضور این صاحبخانه های بی رحم واقعاً اشکی بود ، یکی از اونجاها ، سر نماز جماعت بود ، که صغیر و کبیر هم نمی شناختند ، و با اشتهای زیاد ،  نیش های مته ای خود را در بدن بچه ها فرو می کردند و مشغول کسب روزی می شدند ، و صف نماز جماعتهای کارون را واقعاً دیدنی می کردند .

File262-07

تنها چیزی که در نماز گردان در هنگام اقامه جماعت ملاحظه نمی کردی  سکون و آرامش بود ، انگار که شاهد حرکات موزون در یک جشن جمعی بودی  ، چرا که این پشه ها امکان آرامش و سکون را از همه می گرفتند ،

MALEK050_29

و یکی دیگر از اوقات هم ، زمان خواب بود ، که خدائی علیرغم خستگی ناشی از فعالیت های روزانه و بی خوابی شبهای قبل ، بی انصافی پشه های موجود در لب کارون واقعاً امکان استراحت و خواب را از بچه ها می گرفت .

File198-08
بعد از ظهر حدود ساعت سه یا چهار بود و به گردان جهت انجام عملیات بیت المقدس ۷ آماده باش دادند و انتظار ها به پایان رسید ،
بچه ها مشغول آماده شدن بودند هرکس کاری می کرد ، یکی نشسته بود تجهیزاتش را با سوزن نخ مجکم می کرد که جلوی سر و صدا در موقع حرکت در شب را از تجهیزاتش بگیرد ، یکی دیگر از بچه ها مشغول نوشتن نامه برای پدر و مادرش بود و تعدادی مشغول واکس زدن پوتینشان بودند یکی از بچه ها مشغول نوشتن وصیت نامه بود و از خدا می خواست  که  توفیق شهادت رو نصیبش  کنه و رزمنده  میانسالی هم  نشسته بود در کنار رزمنده جوانی و نامه ای را برای همسر و فرزندانش می گفت و اون رزمنده جوان برایش می نوشت و تعدادی از بچه ها هم به عنوان آخرین دیدار و خدا حافظی از هم دیگر یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و حلالیت می طلبیدند و تقاضای شفاعت در صورت شهادت را از هم دیگر می کردند ،

File261-14
جنب و جوش و رفت و آمدها بسیار زیاد و همهمه ای بر پا بود ، چادر فرماندهان هم شلوغ و پر ازدهام و پررفت و آمد بود و هر کس در حال تلاش برای اینکه آماده تر و بهتر از عهده مسئولیت هایی که بر عهده اش گذاشته می شود بتواند بر آید خلاصه مناظر بسیار جالب و بدیعی را می توانستی نظاره گر باشی .File261-17
از دور یکی از بچه ها رو دیدم که دارد روی جاده خاکی منتهی به اردوگاه پیش می آید و نزدیک می شود هر چه جلوتر می آمد و نزدیک تر می شد شناسائی او راحت تر می شد تا جائی که دیگر می شد دست باند پیچی شده و پای لنگان وی را تشخیص داد که ناشی از جراحت عملیات قبلی بود و هنوز کامل التیام پیدا نکرده بود و ظاهراً از طریق بچه های حاضر در گردان به شکل تلفنی متوجه عملیات شده بود و سریع خودش رو به گردان رسونده بود ،

File261-19
دیگه خیلی نزدیک شده بود و کاملاً قابل شناسائی بود من که از دور او را با نگاهم دنبال می کردم که ببینم کیست یک دفعه جا خوردم ، آخه یکی از بچه های گردان بود که من همیشه بسیار مجذوب رفتار و اخلاق متین و با وقار و آرام و اخلاص او بودم ، و علیرغم اینکه خیلی رابطه صمیمی و نزدیکی با او نداشتم ولی همواره به دیده تحسین به اخلاق و رفتار او می نگریستم و از افرادی بود که خیلی دوستش داشتم .

New Image

وقتی به محوطه قرارگاه آمد یک سره رفت به چادر فرماندهی و خودش رو معرفی کرد و خیلی از بچه ها دورش جمع شدند و خوش و بش و بگو بخند با او کردند مخصوصاً نیروهای قدیمی گردان که صمیمیت و نزدیکی بیشتری با ایشان داشتند من هم به دلیل علاقه مندی زیاد به ایشان به استقبالش رفتم و پس از دیده بوسی و چاق سلامتی بهش به شوخی گفتم سید خیلی بموقع خودت رو رسوندی ، فکر کنم ((دیر اومدی و زود هم خواهی رفت)) و اینو بهش گفتم و گپ و گفتی با هم کردیم و برای آمادگی از هم جدا شدیم

File261-21
……  و  بقیه  مسائل  تا  آخر شب …..    و  شروع  عملیات  ، و  رسیدن  صبح  عملیات  ، و  پا تک  شدید ،  و  سنگین  دشمن ،  و  ناگهان ،  شنیدن  خبر  مجروحیت  شدید  ، و  (( شهادت سید رضی الدین برقعی ))  که  انگار  کوهی  از  درد  و رنج  و غصه را به دل  تک تک  بچه ها  نشاند و من چقدر ناراحت بودم  از آن شوخی  یک  جمله ای عصر روز قبل با او که گفته بودم سید فکر کنم  ((دیر اومدی و زود خواهی رفت )) و همیشه این فکر در من جاری است که شهدا چه زود رفتند و ما چه غافل و مغبون ماندیم .

File262-01
امیدوارم همواره تا پایان عمر ادامه دهنده راهشان باشیم .

File262-02

و خداوند عاقبت همه ما را ختم به خیر کند

File263-01

(( شادی روح شهدای دفاع مقدس و اسلام صلوات ))

MALEK050_30

Untitled-1

منبع" وبلاگ گردان مالک

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:3  توسط حميد  | 

چادرشان خاموش ، و دیگران در عزا – خاطره ای از یک بسیجی گردان مالک

به نام خدا

سلام :
عجب عملیاتی بود ، عملیات بیت المقدس ۷
عملیات بیت المقدس ۷ در سال ۱۳۶۷ در تیر ماه در منطقه عمومی شلمچه انجام گردید .

 

2فصل مشترک  تصاویر ،  تصویر برادر قاسم خانی است

حدود عصر بود. که بچه های لشگر ، نمی دونم دستوری آمده بود ، یا اینکه خودشان به این نتیجه رسیده بودند که عقب نشینی کنند .
تقریباً تمامی بچه های لشگر از پشت خاکریزهای زیادی که در منطقه بود ، شروع کردند به عقب نشینی ، و هر کس به طریقی که می شد ، سعی در رفتن به عقب می کرد ، اوضاعِ خیلی عجیبی بود .

1
از یک طرف نرسیدن آب و آذوقه به بچه ها ، و از یک طرف قطع سیستم فرماندهی در نیروهای پائین دست ، و نبودن امکانات حمل و نقل ، و از جانب نیروهای عراقی هم ساعت به ساعت به دلیل پاتک سنگین و خالی بودن سمت چپ و راست لشگر محاصره تنگ تر می شد ، تا جائی که نفربرهای پی ام پی عراق از سمت چپ خاکریز ، خودشون رو به خاکریز چسبونده بودند ، و با آرپی جی ۱۱ و کالیبر ، پشت خاکریز ما رو زیر آتش گرفته بودند .
تعدادی از بچه ها ، مثل حاج عباس مخابرات و برقعی و …… ، به شهادت رسیدند ، و برادر صالحی فرمانده گردان هم به همراه تعدادی دیگر مجروح شده بود ، و سر در گمی و بلاتکلیفی سخت و عجیبی گریبان بچه های عادی لشگر و گردان رو گرفته بود .
به همراه بچه ها به سمت عقبه حرکت کردیم . و چون با خاکریز برادر صالحی و قاسم خانی فاصله داشتیم ، از تصمیم اونها ، برای ماندن در خط و ایجاد مانع ، برای پیشروی سریع نیروهای عراقی ، جهت فرصت بیشتر برای بچه های لشگر اطلاع نداشتیم ، و فقط دیدیم ، که کلیه نیروها ، به شکل نامنظم ، به سمت عقبه لشگر و جبهه ، در حال حرکت بودند ، ما هم به سمت عقبه حرکت کردیم .
در خاکریزهای جانبیِ جاده ای که به سمت عقبه می رفت ، تعدادی از رزمنده ها ، که به نظر می رسید ، از فرمانده ها و مسئولین رده بالای لشگر و اطلاعات و عملیات بودند ، دائماً فریاد می زدند . که عقب نرید ، و برگردید و مقاومت کنید . با التماس و فریاد ، از بچه ها و نیروها و نفربرها ، می خواستند که بایستند ، و مقاومت کنند . ولی متاسفانه به دلایل زیادی ، از قبیل بهم پاشیدگی انسجام فرماندهی لشگر ، و نرسیدن آب و آذوقه ، و تنگ شدن محاصره از جناحین ، و مشخص نبودن خط جبهه ، و عدم الحاق نیروهای راست و چپ لشگر ، و نرسیدن نیروهای کمکی ، و …….. تقریباً ، آنچه که به جایی و گوشی نمی رسید ، فریاد و التماس مقاومت اون بندگان خدا بود .24
نیروها در موقع عقب رفتن ، با توجه به خستگی و ضعف مفرط و محدود بودن وسائل نقلیه ، هر کدوم سعی می کردن هرطور که شده ، خود را با یک وسیله ای مثل رفتن روی نفربرهای محدود ، و یا تانکهایی که عقب می رفتند ، و یا لندکروزها ، جائی برای خود پیدا کنند ، و به عقب برگردند .
ولی واقعاً تعداد وسایل موجود پاسخگوی ۲۰ درصد از نیروها هم نبود. و اکثر بچه ها پیاده می رفتند ، در شرایطی که آتش دشمن کاملاً سنگین بود، و هر لحظه، همرزمی را می دیدی که مجروح یا شهید می شود. و شرایط بسیار دشواری بود. و بچه ها مجبور بودند با همین شرایط به عقب بروند.
من نیمی از راه را پیاده برگشته بودم ، و بسیار ناتوان و ضعیف شده بودم . یک وانت لندکروز را دیدم ، که پر از آب معدنی اومد ، و در بین نیروها ایستاد ، و شروع کرد ، به بچه ها هر میزان که می خواستند ، بطری های آب معدنی را پخش می کرد .
من ابتدا ۳ بطری آب گرفتم ، به خیال اینکه تا عقب کفایت می کند ، و اولین بطری را باز کردم و شروع به نوشیدن نمودم ، خدا شاهد است ، یک سره آب را نوشیدم ، ولی انگار نه انگار که یک بطری آب خوردم ، چرا که همچنان لب و دهانم خشک بود ، و تشنه بودم ، و آبی که نوشیدم ، احساس می کردم ، که در جا جذب سلولهایم شد ، و احساس می کردم بین سلولهایم هم برای جذب آب ، درگیری و دعوا وجود دارد ، و خدا می داند که در طول عمرم ، یک چنین چیزی را تجربه نکرده ام ، و هنوز هم ، بعد از بیست و پنج سال ، علیرغم اینکه به دلیل کهولت سن ، به بیماری فراموشی مبتلا هستم ، ولی اون روز و اون لحظات در ذهنم مثل همین لحظه حضور دارد و اون لحظات رو میبینم .
بعد از نوشیدن اولین بطری ، به دلیل عطش زیاد ، دومین بطری را هم باز کردم ، و یک سره نوشیدم ، و باز هم به دلیل عدم فروکش عطش ، سومین و آخرین بطری آب را هم بلافاصله باز کردم و نوشیدم ، باور کنید ، برای ما اون آبها ، طعم آبهای بهشتی را می داد ، و چیزی خوش مزه تر از اون آب ، شاید تا به امروز هم من نچشیده باشم ، و تازه بعد از نوشیدن سه بطری آب کمی از عطشم فروکش کرد ، و دوباره رفتم و مقداری آب از اون برادران گرفتم ، و شروع به حرکت کردم و پیاده ، با کمی انرژی بهتر به سمت عقب بر می گشتم .

11
مقداری دیگر در بین آتش و دود به سمت عقب حرکت کردم ، که شاهد بودم ، تعدادی از بچه ها ، روی نفربرها و تانکهای در حال حرکت می رفتند ، و در اون گرمای هوا ، که دوستان می دانند ، که گرمای هوا از یک طرف و حرارت ناشی از موتور تانکها و نفربرها هم از طرف دیگر ، جوری بود که دست به بدنه فلزی این وسایل که می زدی ، در بسیاری از مواقع دست انسان می سوخت ، و تاول می زد .
واقعاً ، آنقدر شرایط سخت و دشوار بود ، که بازهم بچه ها نمی دونم چطور ، ولی می رفتند ، و روی تانکها و نفربرها جهت رفتن به عقبه ، می نشستند ، و خیلی ها در همون شرایط ، مجروح و مصدوم می شدند ، ولی تحمل می کردند ، خلاصه غوغائی بود ، و خدا می داند ، که حقیر شهادت تعدای از بچه ها را ، فقط به خاطر عطش و تشنگی شاهد بودم .
مقداری از اون وانت آب که عقب تر اومده بودم. سر را به عقب برگرداندم و لند کروزی را از دور دست دیدم ، که داشت می آمد ، ما چهار پنج نفر بودیم ، که به عقبه می رفتیم ، و آنقدر خسته بودیم ، که بدون توجه به اینکه وانت جلو و عقبش پر از مجروح و نیرو بود ، خودمون را جلوی مسیر عبورش قرار دادیم ، و امکان حرکت رو از اون گرفتیم ، و مجبور شد بایستد ، و بنده خدا ، با التماس می گفت ، به خدا جا ندارم ، و عقب پر از مجروح است ، ولی ما هم از خستگی و ضعف ، واقعاً مغزمان هنگ کرده بود .
هر طور شده سه نفر از بچه ها رفتند عقب ماشین ، و من هم بیرون روی رکاب سمت راننده ایستادم ، و یکی دیگر از بچه ها هم روی رکاب سمت شاگرد ایستاد ، و ماشین هم زیر آتش شدید ، به حرکت افتاد و به عقبه می رفت ، کمی که به پیش رفتیم ، اون برادری که روی رکاب سمت شاگرد ایستاده بود ، از هوش رفت و دستش از ماشین ول شد ، و با همان سرعت که ماشین در حرکت بود از ماشین به پائین پرت شد ، و همگی متحیر مانده بودیم .
راننده و تعدادی می خواستند ، اون را ول کنند و بروند و ماشین و بچه های دیگر را از او نجا نجات بدهند از بس حجم آتش زیاد بود، ولی بچه های دیگر داد زدند بایست برش داریم ، اون هم ایستاد ، و بچه ها دویدند و پیکر بی هوش و بی جان اون برادر را برداشتند و با سرعت آوردند و پرت کردند روی مجروحها در عقب وانت ، وانت هم به لطف خدا سالم به حرکت افتاد ، و به عقبه لشگر در مقر بهداری و تدارکات لشگر خودش را رسوند ، و مجروحها را به بهداری منتقل کردیم ، البته من متوجه وضعیت نهائی مجروحها و اون برادر نشدم .

19
ما هم جای شما خالی به واحد تدارکات اونجا رفتیم. که جهت پذیرائی از بچه هایی که به عقبه می آمدند ، یک پاتیل بزرگ آب یخ درست کرده بودند ، و داخل اون را پر ازقوطی  آب میوه و کمپوت کرده بودند ، و برای بچه ها باز می کردند و به هرکس آب میوه و کمپوتی می دادند ، کمی که انرژی گرفتیم ، به بچه های دیگر در گردان ملحق شدیم ، و تازه اونجا بود که متوجه شدیم ، ۱۴ نفر از بچه ها ، به فرماندهی برادر قاسم خانی در منطقه مانده بودند ، و در آخرین تماسها هم ، گفته اند که عراقی ها به اونها نزدیک شدند ، و با بر هم زدن فرکانس بی سیم ها و خدا حافظی از بچه ها و التماس دعا حلالیت طلبی کرده بودند .
به همراه باقی مانده گردان ، به چادرها برگشتیم . واقعاً صحنه های دلخراشی بود . شب شده بود و چادرها یکی یکی توسط فانوسها روشن می شد . بجز تعدادی از چادرها که همچنان خاموش مانده بود و خبر از غیبت افرادش می داد ، که از رفقای صمیمی ما بودند ، و در چادرهای روشن هم ، مراسم عزاداری و گریه بخاطر از دست رفتن برادرانمون بر پا بود ، واقعاً شب سخت و فراموش نشدنی بود .
اون شب ، بچه ها کلافه و ناراحت ، تا صبح نخوابیدند ، و تا زمان پایان جنگ ، و آزادی آزادگان عزیز ، ما همچنان فکر می کردیم ، اون گروه ، همگی به شهادت رسیده اند ، و در زمان آزادی آزادگان بود که خداوند متعال ، به واسطه صبر و تحمل خانواده های محترم شهدا و آزادگان ، پاداش حضور مجدد برادرانی همچون قاسم خانی و طاحونه و ……. ، از اون عزیزان را به ما عطا کرد .

18

((ان شاء الله روح شهدای این عملیات و شهدای اسلام شاد و متعالی باشد .))
((و ادامه دهنده راهشان باشیم . ))
((و عاقبت همه مان ختم به خیر باشد .))
(( شادی روح شهدای اسلام صلوات ))

منبع: وبلاگ گردان مالک

ارسال شده توسط

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 8:20  توسط حميد  | 

فیلم کوتاهی از شهید عباسی

... در زمین راست که می رفتین ذکر خدا بگین و نام خانوم فاطمه زهرا ....

بخشی از صحبتهای شهید عباسی در تنها فیلم به جا مانده از او که از لینک زیر قابل دریافت است:

فیلم


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:50  توسط حميد  | 

مطالب قدیمی‌تر